محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )

499

در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )

از اساس با وجود حاكمى بر جامعه مخالف بودند و حكومت را تنها از آن خدا مىشمردند . خوارج آيه « لا حكم الا للّه » را چنين تفسير مىكردند كه حكم هر موضوع مذكور در قرآن مشخص است و امام حكم موضوعات غير مذكور را بايد به خداوند ارجاع داد . اين انديشه به ضرورت عقل ، باطل است ؛ زيرا احكام مذكور در قرآن محدود است و رخدادها فراوان و نامتناهىاند . پس اگر هيچ حاكمى حق حل و فصل امور مختلف را ندارد ، زندگى به بن‌بست مىرسد و ديگر كسى نمىتواند به مسائل مورد نزاع ، رسيدگى كند ؟ و چه كسى خلاف‌كاران را كيفر دهد ؟ همه مىدانند كه خداوند دخالتى مستقيم در امور مردم ندارد و همچنين رابطه مستقيم و بدون واسطه با آنان ندارد . بنابراين وجود حكومت - چه عادل و چه ظالم - كه به امور جزئى مردم رسيدگى كند و از آشفتگى جامعه جلوگيرى كند ، ضرورى است و گرنه هيچ نظمى و نظامى در زندگى مردم باقى نمىماند . امام عليه السّلام نيز درباره ضرورت حكومت مىفرمايد : « سرپرست امور مردم ، مانند نخ تسبيحى است كه دانه‌ها را به هم متصل مىكند و پيوند مىدهد . اگر نخ پاره شود ، دانه‌ها هر كدام به يك طرف پراكنده مىشوند و محال است كسى بتواند مجددا آن را مانند اول متّصل سازد . » « 1 »

--> ( 1 ) . « مكان القيّم بالأمر مكان النّظام من الخرز يجمعه و يضمّه : فإن انقطع النّظام تفرّق الخرز و ذهب ، ثمّ لم يجتمع بحذافيره أبدا » نهج‌البلاغه : خطبه 146 . امام عليه السّلام اين مطلب را در پاسخ خليفه دوّم فرمود ؛ هنگامى كه وي با حضرت عليه السّلام مشورت كرد كه آيا فرماندهى لشكر جنگ با ايران را شخصا به عهده بگيرد يا نه ؟